رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

سلام پسری من باز اومدم صبح که دیدی چه حالی بودم بابایی اومد  بیچاره سر کار نرفت اخه نمی دونم داشتی اون تو  چی می کردی  همش به قلبم فشار میاوردی بابایی اصرار میکرد که بریم بیمارستان ولی من گفتم خوب میشم فعلا که بهتر شدم حالا تا بعد ببینم چی میشه  مواظب خودت باش .پسر طلای ما دیروز  مامان جون اومد خونه ما کلی زحمت کشید با بابایی  خونه رو تمیز کردن وسایلها رو چیدن.
30 ارديبهشت 1391

درد شدید مامانی

سلام پسری خوبی جیگر طلا؟ عزیزم الان خیلی دلم درد می کنه دارم میمیرم نمی دونم چرا زیر قفسه سینم درد بدی گرفته طوری که نفسم بند میاد  کمرم هم تیر میکشه  بابایی سر کار هست منم تنهام خونه مادر جون هم پایینه ولی فکر کنم رفته بیرون.از درد دیگه داد میزنم   نمی دونم چرا یکدفعه اینجوری شدم  هیچ وقت این جوری نبودم. خدایا کمکم کن.با  سختی این چند خط رو نوشتم  ...
30 ارديبهشت 1391

2 هفته پایانی

 عشق مامان همش 2 هفته میزبان  شما هستم  دیگه  رفتم با مامان جون وسایل کاچی و قوت و نخود رازیانه رو خریدم وسایل شربت هم گرفتیم تا خودمون بپزیم (شربت بید مشک با تخم شربتی) عزیزم  هنوز باقلوا مونده که نگرفتیم پسر کوچولوی من 2تا از اتاق خواب ها رو که می تونستم رو تمیز کردم ولی خیلی خسته شدم ولی اتاق شما مونده  فقط یک گردگیری میخواد پذیرایی و اشپز خونه هم مامان جون گفت بزار من جمعه میام تمیز میکنم.خلاصه داریم کارها رو زود انجام میدیم  و اماده میشیم برای ورود  این گل پسر به این دنیا.
27 ارديبهشت 1391

ترسیدن مامانی از سوسک

 ناز مامان خیلی حالم بده باور کن 2 شب پیش هوا خیلی گرم بود بابا احسان هم هنوز کولر رو راه ننداخته بود بعد عزیزم من از گرما متنفرم خصوصا از وقتی که شما رو دارم همش خیس عرق میشم.بعد برای اولین بار من به بابایی گفتم بزار تا صبح پنجره باز باشه من گرمم هستچشمت روز بعد نبینه 6 صبح من فکر کردم دست بابایی رو صورتم هست موهای دستش می خوره به بینیم. چشم که باز کردم دیدم یک چیز سیاه رو دماغم هست واااااااااااااییییییییییییییییی خدایا داشتم سکته میکردم  ولی از ترس اینکه نکنه شما بترسی تو دل مامانی نتونستم جیغ بزنم از اینطرف هم ترسیدم مامان جون و بابا جون  بترسند بیان بالا ابروریزی بشه. خلاصه با دست پرت کردمش  بابایی بیدار شد بیچاره ...
27 ارديبهشت 1391

20 روز مونده

 سلام شیطون بلای من خوبی؟ قند عسلی  به یمن اومدن شما می خوام برم موهامو کوتاه کنم و مش کنم .دلم نمیاد کوتاه کنم ولی نمیشه دیگه.... هوا گرم میشه سخته موهای بلند.دنبال لباس میگردم ولی چیز خوب پیدا نمی کنم که تو جا یعنی تو اون 10 روز بپوشم گیج شدم دیگه هیچ کاری نکردم .هنوز خونه رو تمیز نکردم به بابایی میگم اول کولر رو راه بندازه تا گرد و خاک ها همه  بیاد بعد تمیز کنیم وسایل کاچی و قوت نخود رازیانه رو نخریدم باقلوا سفارش ندادم کلی کار دارم عزیز دلم. این روزا خیلی گرفتاریمون زیاد شده خدا کنه تا وقتی که میایی همه چیز درست بشه. تو دعا کن .بابایی خیلی مراقب من وشما هست نمی زاره من زیاد غصه بخورم ولی اخه نمیشه که.عزیز دلم م...
20 ارديبهشت 1391

شروع هفته 37

 سلام پسر کوچولوی مامان   دیروز وقت دکتر داشتم عزیز دلم وارد 37 هفتگی شدی  خانم دکتر گفت احتمالا  10 خرداد دنیا میایی. گفت اگه مشکلی پیش اومد برم بیمارستان  .ولی رادوینم خوب به مامانی بچسب  سر وقت بیا خوب توپولی بشی .تو مطب دکتر که بودم هیچ کس باورش نمیشد که من وارد 9 ماه شدم اخه جوجوی مامان شکمم خیلی کوچیکه به 5 ماهه ها میخوره همه میگفتند خوش بحالت چه خوش هیکل موندی تغییر نکردی.از دیروز  حالم زیاد خوب نیست همش  استفراغ میکنم نمی دونم چرا ؟ می دونم که اذیت میشی ببخشید گلم  دیگه کم کم  خونه ات داره کوچیک میشه.وای خدای مهربون دلم میخواد که یک ذره بخوابم  ولی نمی تونم  شبها درد...
18 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام پسر نازم  خوبی ؟ خونه کوچولوت برات راحته؟ عزیز مامان ببخشید چند روز  اینترنت نداشتیم. عشق مامان چند روزه که زانو هات تو دل مامان پیدا کردم باور کن وقتی خم می کنی قشنگ معلومه یک کوچولو دردم میگیره ولی خیلی قشنگه.این روزها دیگه خیلی کم حوصله شدم دوست دارم زودتر بیایی اخه خیلی  دلم میگیره  چند روزه که مشغله فکریم زیاد شده تو دعا کن که حل بشه   خیلی ماه سختی هست کمر درد شدید گرفتم  نمی دونی چه دردی داره .  راستی رادوین مامان  چند روز پیش مامان جون برات صندلی غذا خرید تاب هم میشه خیلی قشنگه همش میگم خوش بحال رادوین چه عشقی میکنه رو این غذا می خوره. خیلی به ختنه کردنت فکر میکنم بابا جون میگ...
14 ارديبهشت 1391

25 روز مونده

خدایا نمی تونم چطور بگم دوستش دارم  عاشقشم. رادوینم   امشب  عموی بابایی میاد خونمون .همه کارامو کردم میوه ها رو شستم شیرینی رو چیدم . خونه رو جاروبرقی کشیدم. عزیزم داره بارون شدید میاد من و تو تنهاییم بابایی رفته سر کار یک لحظه برقها رفت همه جا تاریک شد من ترسیدم .الان دیگه برقها اومده  اخه عزیزم مامانی از رعدوبرق میترسه .زندگی مامان دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم لحظه دیدنت برام بهترین لحظه زندگی هست. عاشق اون پاهای کوچولوتم عاشق اون انگشتای دستت هستم عاشق  تک تک  سلول های بدنتم  عاشق اون چشمهای که الان باز و بسته میشه عاشق اون قلب  قشنگ و پاکتم که الان داره تند تند میزنه. عاشق اون سکسکه کردنتم خدایا ...
14 ارديبهشت 1391
1