بدون عنوان
سلام پسری من باز اومدم صبح که دیدی چه حالی بودم بابایی اومد بیچاره سر کار نرفت اخه نمی دونم داشتی اون تو چی می کردی همش به قلبم فشار میاوردی بابایی اصرار میکرد که بریم بیمارستان ولی من گفتم خوب میشم فعلا که بهتر شدم حالا تا بعد ببینم چی میشه مواظب خودت باش .پسر طلای ما دیروز مامان جون اومد خونه ما کلی زحمت کشید با بابایی خونه رو تمیز کردن وسایلها رو چیدن.




